نوشته‌ها

در مقاله حاضر که در سایت CPP منتشر شده، استانلی دی تروسکی (Stanley D. Truskie) استاد دانشگاه و از مدرسین ارشد ابزار MBTI و رهبری سازمانی به توصیف کاربردهای ابزار MBTI در زمینه رهبری سازمانی و ایجاد فرهنگ سازمانی با عملکرد بالا پرداخته است. زحمت ترجمه این مقاله را آقای علی نیک فرجام از فارغ‌التحصیلان دوره سی و سوم کارگاه شخصیت‌شناسی MBTI خانه توانگری طوبی کشیده‌اند.

رهبران سازمانی در تمام سطوح تحت فشار قرار دارند تا عملکرد و کارایی شرکت، کسب و کار، سازمان، واحد یا تیم کاری خود را بهبود ببخشند. راهبردهای «مدیریت تغییر» به یکی از روش‌های پرطرفدار برای بهبود عملکرد سازمانی تبدیل شده است. این راهبردها شامل رویکردهایی همچون اجرای فناوری‌های جدید، نهادینه کردن برنامه‌های کاهش هزینه، معرفی برنامه‌های بهبود کیفیت و در بالاترین حد خود شامل بازسازی ساختار سازمانی می‌شود. در حالی که این راهبردها در ایجاد بهبودهای تدریجی در عملکرد توانمند ظاهر می‌شوند، تغییرات نظام‌مند موردنیاز برای بهبود بلند مدت در اثربخشی و عملکرد سازمانی را ایجاد نمی‌کنند.

بسیاری از رهبران سازمانی دریافته‌اند که راهبردهای مدیریت تغییر، به تنهایی نمی‌توانند موجب بازگشت بهینه سرمایه‌گذاری‌ها شوند. این رهبران می‌دانند که برای دستیابی به  سطوح بالاتری از عملکرد بهبود یافته و پایدار، سازمان آن‌ها باید دچار تغییرات اساسی و عمیقی شود. این تغییرات اساسی، مستلزم تغییر ساختار فرهنگ سازمانی از طریق «رهبری تحول‌گرا» (Transformational leadership) است. هدف مقاله پیش رو آن است که توصیف نماید چگونه مربیگری براساس مدل رهبری تحول‌گرا می‌تواند از ابزار شخصیت‌شناسی میرز – بریگز (MBTI) بهره گیرد.

رویکردی که در این مقاله شرح می‌دهم براساس تجارب حرفه‌ای من به عنوان یک مربی بین المللی مدیریت، استاد دانشگاه در رشته رهبری سازمانی و نویسنده، محقق و سخنران در زمینه فرهنگ سازمانی است. مفاهیمی که در اینجا ارائه می‌شوند، از چاپ دوم کتابم با عنوان «رهبری در فرهنگ‌های سازمانی با عملکرد بالا» (Leadership in High-performance Organizational Cultures) گرفته شده‌اند.

اهمیت ایجاد یک فرهنگ سازمانی با عملکرد بالا

لو گرستنر (Lou Gerstner)، رئیس و مدیرعامل سابق شرکت IBM، این غول صنعت رایانه را از آستانه ورشکستگی و آینده‌ای مبهم به خط مقدم کسب و کار در حوزه فناوری بازگرداند. کمی پس از آن که او شرکت IBM را در سال ۲۰۰۲ ترک کرد، نقل قولی از وی با این عنوان ذکر شد: «فرهنگ سازمانی بخشی از بازی نیست، بلکه خود بازی است». این نقل قول مربوط به کتاب «چه کسی می گوید فیل‌ها نمی‌توانند برقصند؟» است که در واقع به نقش حیاتی تحول فرهنگ IBM در جهش خیره‌کننده این شرکت اشاره‌ دارد.

شکل دادن به فرهنگ سازمان‌ها یکی از مهم‌ترین مسئولیت‌های مدیران ارشد رهبری است. بسیاری از متخصصان توسعه رهبری موافق هستند که قبل از آن که مدیران بتوانند فرهنگ سازمانی خود را متحول کنند، ابتدا باید خود را متحول نمایند. برای انجام این تحول شخصی و اساسی، رهبران ابتدا باید خودآگاهی خویش را افزایش دهند. بکارگیری ابزار MBTI به رهبران کمک می‌کند تا دریابند چگونه ترجیحات فردی آن‌ها می‌تواند بر فرهنگ سازمانی اثرگذار باشد و چگونه با بکارگیری طیف وسیع‌تری از ابزارهای رهبری می‌توانند اثربخشی و عملکرد سازمانشان را ارتقاء بدهند.

مدل راهبرد L4

اکثر رهبران در تلاشند تا یک فرهنگ درست در سازمانشان ایجاد نمایند. مدل استراتژی L4 می تواند به آن‌ها در این مسیر کمک شایانی نماید. این مدل پژوهشی می‌تواند به سادگی در تلفیق با ابزار MBTI  مورد استفاده قرار گیرد و به مدیران در درک اهمیت فرهنگ سازمانی و همچنین تاثیر قدرتمند آن‌ها به عنوان رهبران بر بنا نهادن یک فرهنگ سازمانی با عملکرد بالا که می‌تواند به نتایج شگفت‌انگیز منجر شود، کمک کند.

مدل راهبرد L4 شامل چهار الگوی فرهنگی است که به طور مختصر در ادامه توصیف شده‌اند و با عملکرد سازمانی اثربخش مرتبط هستند.

  • الگوی فرهنگی همکاری: این الگو بر ارزش های سازمانی تاکید دارد. اجزاء مثبت آن عبارتند از همکاری، کارگروهی، اشتراک‌گذاری، تنوع و حل مسأله گروهی.
  • الگوی فرهنگی الهام‌بخشی: این الگو بر اهمیت رفتار با افراد بعنوان اشخاصی که به دنبال یافتن معنا در شغل و زندگیشان هستند، تأکید دارد. اجزاء مثبت آن عبارتند از: چال‌‌های کاری، دخیل کردن افراد، به رسمیت شناختن، برنامه‌ریزی شغلی و تمرین و توسعه مهارت‌ها که موجب افزایش انگیزه و الهام‌بخشیدن به کارمندان می‌شود.
  • الگوی فرهنگی دستاورد: این الگو بر کسب عملکرد سازمانی عالی تأکید می‌ورزد. اجزاء مثبت آن عبارتند از: اکتشاف، نوآوری، رقابت، بهترین بودن و تلاش برای تعالی.
  • الگوی فرهنگی سازگار: تأکید این الگو بر ایجاد نظم و انضباط در سراسر سازمان جهت دستیابی به نتایج سازگار است. اجزاء مثبت آن عبارتند از: نظم، قوانین و مقررات، استانداردسازی، برنامه‌ریزی، به انجام رسانیدن کارها و سنجش.

شکل زیر نشان می‌دهد چگونه وقتی چهار الگوی فرهنگی مدل راهبرد L4 در یک فرهنگ سازمانی با یکدیگر به گونه‌ای متعادل یکپارچه می‌شوند، به اثربخشی سازمان و نهایتاً ارتقاء عملکرد آن کمک می‌کند.

Coaching-1

چالش اصلی که رهبران با آن مواجه هستند این است که چگونه این مدل را درک نموده و به کار بگیرند و آن را برای ایجاد یک فرهنگ سازمانی متعادل بهینه مورد استفاده قرار دهند.

استفاده از ابزار MBTI برای کمک به رهبران جهت ایجاد یک فرهنگ سازمانی متعادل بهینه

 بررسی سیستم پردازش فکر افراد، به ویژه برای رهبران مهم است، زیرا فرضیات افراد قویاً تحت تأثیر ساختار خودآگاهی انسانی است. کارل گوستاو یونگ روان‌درمانگر سوئیسی در اوایل قرن بیستم نظریه شخصیت‌شناسی خود را ارائه کرد و آن را توسعه داد. به عقیده یونگ، انسان‌ها از بدو تولد دارای ترجیحات مشخصی در خصوص استفاده از ذهن خود در موقعیت‌های مختلف هستند. یونگ باور داشت اگرچه همه افراد دارای توانایی پردازش اطلاعات (دریافت، نظم‌دهی و بازیابی) هستند اما قابلیت‌های ذاتی متفاوتی وجود دارد که افراد براساس آن ها این تواناییشان را بکار می‌گیرند.

ایزابل ب. میرز (Isabel B. Myers) و کاترین بریگز (Katherine Briggs)، نظریه یونگ را گسترش دادند و بر اساس آن ابزاری برای کمک به افراد جهت شناسایی ترجیحات یونگی‌شان ایجاد کردند. این ابزار که شاخص شخصیت‌شناسی میرز-بریگز (MBTI) نامیده می‌شود، روشی نظام‌مند و ساخت‌دار جهت شناختن تفاوت های فردی انسان ها ارائه می‌دهد. ضمن این که به رهبران  کمک می‌کند دریابند چگونه ترجیحات فردی آن‌ها بر سبک رهبری سازمانیشان تأثیر می‌گذارد. در ۲۰ سال گذشته ابزار MBTI به طور گسترده و مؤثری در زمینه رهبری و توسعه مدیریت مورد استفاده قرار گرفته است.

ابزار MBTI  به افراد کمک می کند تا ترجیحات درونی خود را در قالب چهار زوج مخالف که دوگانه (Dichotomy) نامیده می‌شوند، شناسایی نمایند.

  • درونگرایی(I) یا برونگرایی(E ): افراد تمرکز و توجه‌شان را متوجه چه سمتی می‌کنند و انرژی خود را از کجا کسب می‌نمایند.
  • شهودی (N) یا منطقی (S): سبک جمع آوری اطلاعات توسط افراد را تعیین می‌کند.
  • فکری (T) یا احساسی (F): سبک تصمیم گیری افراد را مشخص می‌کند.
  • منظم (J) یا نامنظم (P) سبک زندگی و نحوه مواجهه با دنیای بیرون را تعیین می‌کند.

هر فردی در هر کدام از این زوجها دارای یک ترجیح است که از ترکیب ترجیحات چهارگانه فوق الذکر، مجموعا ۱۶ تیپ شخصیتی متفاوت استخراج می‌شود. ( به عنوان مثال  ESTJ, INFP و … ) لازم به ذکر است که هرکدام از این ۱۶ تیپ شخصیتی به یک اندازه دارای ارزش بوده و هر فرد به طور ذاتی دارای یکی از این شانزده تیپ شخصیتی است.

در قسمت‌های بعدی این مقاله به این خواهیم پرداخت که چگونه رهبران می‌توانند سبک رهبری خود را با استفاده از ابزار MBTI شناسایی کنند و به کمک آن، مدل راهبرد L4  را به گونه‌ای اثربخش به منظور شکل دادن یک فرهنگ سازمانی با عملکرد بالا بکار گیرند.

مراجع:

[۱] https://www.cpp.com/PDFs/Coaching_Leaders_MBTI.pdf

بخش مهمی از یافته‌های علوم روان‌پزشکی و روان‌شناسی مدیون تحقیقات و پژوهش‌های محققین و دانشمندان علم عصب‌شناسی (Neuroscience) می‌باشد. بخشی از این فعالیت‌های علمی و پژوهشی منجر به ایجاد یک شاخه علمی مجزا با عنوان علوم اعصاب رفتاری، عصب‌شناسی رفتار یا روانشناسی زیستی (Behavioral Neuroscience) شده است. این شاخه علمی با استفاده از اصول زیست‌شناسی (و به طور خاص عصب‌شناسی) به مطالعه ساز و کارهای فیزیولوژیکی، ژنتیکی و رشدی رفتار در انسان و جانوران می‌پردازد. مطالعات عصب‌شناسی رفتار معطوف به مطالعه سلول‌های عصبی (Neurons)، انتقال‌دهنده‌های عصبی، مدارهای مغزی و فرآیندهای بنیادین زیستی می‌شود که مبنای رفتارهای نرمال و غیرنرمال را تشکیل می‌دهند [۱].

پروفسور داریو ناردی (Dario Nardi) استاد دانشگاه کالیفرنیا لس‌آنجلس (UCLA) یک دانشمند عصب‌شناسی رفتار است که از سال ۲۰۰۷ انجام مطالعاتی را در زمینه بررسی ارتباط بین تیپ شخصیتی افراد (که بر اساس ابزار شخصیت شناسی میرز-بریگز MBTI به دست آمده است) و چگونگی فعالیت‌های مغزی آن‌ها آغاز نموده است. وی که مدرک دکترای خود در رشته علوم سیستمی را در سال ۱۹۹۸ از دانشگاه ایالتی نیویورک (SUNY) دریافت کرده، از سال ۱۹۹۴ با ابزار MBTI آشنا شده و به صورت حرفه‌ای در زمینه ابزار شخصیت‌شناسی MBTI به تحقیق و تدریس مشغول بوده است [۲].

ناردی برای بررسی فعالیت‌های مغزی افراد از روش الکتروانسفالوگرافی یا نوارمغزی (EEG) استفاده می‌نماید. این روش شامل اخذ سیگنال توسط الکترودهای سطحی، بهبود سیگنال (معمولاً تقویت و حذف نویز)، چاپ سیگنال و تحلیل آن می‌باشد. روش EEG تاکنون برای کمک به مطالعه صرع، تشخیص اختلالات روانی و مطالعه خواب مورد استفاده قرار می‌گرفته است [۳]. این روش فعالیت‌های الکتریکی در بخش نئوکورتکس (Neocortex) مغز را می‌سنجد. روش EEG در مقایسه با روش‌های مشابه سریع، آسان و ارزان است و تغییرات را در واحد میلی‌ثانیه اندازه‌گیری می‌کند [۴].

ناردی در آزمایش‌های خود از دانشجویانی که قبلاً تیپ شخصیتی خود را با استفاده از ابزار MBTI تعیین نموده‌اند کمک گرفته است. الکترودهای دستگاه EEG به سر دانشجویان وصل می‌شود و فعالیت‌های مغز آن‌ها توسط نرم‌افزار ثبت می‌گردد(شکل زیر).

EEG

دانشجویان در طی آزمایش‌ها به فعالیت‌های زیر می پرداختند [۴]:

  • بازی مانند بازی با کارت، حل جدول کلمات متقاطع و غیره
  • فعالیت‌های بدنی مانند تردستی با توپ
  • تفکر مانند حل مسائل ریاضی، تشخیص اختلافات بین دو شکل مشابه
  • ارتباط با دیگران مانند صحبت کردن، ایفای نقش در نمایش
  • به یاد آوردن مانند تکرار اسامی مشاهده شده در یک لیست، بازگویی جزئیات یک صحنه
  • پیش‌بینی کردن مانند صحبت در مورد زندگی شخصی در ۱۰ سال آینده
  • جمله‌سازی خلاقانه با کلمات بی‌ربط

در شکل زیر بخش‌های مختلف نئوکورتکس مغز که هر یک مسئول یکی از فعالیت‌های مغزی می‌باشند، از نمای بالا نشان داده شده است. دوایر مشخص شده با کد روی شکل محل نصب الکترودهاست که فعالیت آن بخش خاص از نئوکورتکس را اندازه‌گیری می‌نمایند. از نظر ناردی، نئوکورتکس را می‌توان به یک جعبه‌ابزار مهارت‌های شناختی (Cognitive Skills) تشبیه نمود که ساختار آن در همه افراد تا حد زیادی مشابه است، اما این که چه زمانی و چگونه از این جعبه ابزار استفاده می‌کنیم بسته به تیپ شخصیتی و پیشینه شخصی ما (فرهنگ، آموزش، شغل و غیره) می‌تواند متفاوت باشد. برای مثال، یک فرد با تیپ شخصیتی ENFJ در مقایسه با یک فرد با تیپ شخصیتی ISTP به احتمال بسیار بالاتری دارای یک ناحیه T5 (توجه زیاد به بازخورهای اجتماعی) فعال‌تر است. مختصراً می‌توان گفت، افراد با تیپ شخصیتی یکسان اغلب تمایل دارند که به گونه مشابه‌ای از برخی از نواحی مغز خود استفاده کنند یا نکنند و البته تفاوت‌هایی نیز بین آن‌ها وجود دارد که به خاطر ساختار منحصر بفرد مغز هر یک از آن‌هاست [۵].

neocortex

در تصاویر ثبت شده از مغز، رنگ‌های قرمز و زرد نشان دهنده فعالیت بالاتر و رنگ‌های آبی و سیاه نشان‌دهنده فعالیت کمتر می‌باشند [۴].

necortex2

ناردی در آزمایش‌های خود حالت جالبی از فعالیت مغز را کشف کرده که نام آن را شرایط جریان (Flow state) گذاشته است. این شرایط که در آن کلیه بخش‌های نئوکورتکس مغز از نظر میزان فعالیت حالت هماهنگی را نشان می‌دهند (مشخص شده با رنگ آبی در شکل زیر) زمانی اتفاق می‌افتد که هر فرد بسته به تیپ شخصیتی که دارد در حال انجام کاری است که در آن زمینه مهارت دارد یا اصطلاحاً متخصص (Expert) آن کار می‌باشد [۴].

flow state

ناردی تعدادی از فعالیت‌هایی که برای تیپ‌های خاص باعث شکل گیری «شرایط جریان» در مغز می‌شود را شناسایی کرده است که برخی از آن‌ها عبارتند از [۴]:

  • حل و فصل یک شرایط بحرانی به هنگام ایفای نقش به عنوان یک بازیگر (ESFP، ESTP)
  • مرور اتفاقات گذشته با ذکر جزئیات (ISFJ، ISTJ)
  • تجسم نمودن آینده (INTJ، INFJ)
  • گوش دادن به حرف‌های دیگران (ISFP، INFP)
  • گوش دادن به حرف‌های یک شخص مافوق (ESTJ)
  • انجام یکی از فعالیت‌هایی که در آن مهارت دارید یا تصور انجام دادن آن (تمام تیپ‌های شخصیتی)

ناردی از انجام آزمایش‌های متعدد به هشت الگوی شاخص در زمینه فعالیت‌های مغز تیپ‌های شخصیتی مختلف دست یافته که در شکل زیر به نمایش در آمده است [۴].

Nardi pattern

مقایسه میزان تشابه فعالیت مغزی ثبت شده جامعه آماری مورد بررسی حاکی از نتایج جالبی در خصوص رابطه تیپ شخصیتی با فعالیت مغز افراد بود. در مورد افراد با تیپ شخصیتی متفاوت کمتر از ۳۰ درصد جامعه آماری دارای میزان فعالیت مغزی با درصد تشابه ۵۰ درصد و بیشتر بودند. اما وقتی افراد با تیپ شخصیتی یکسان در گروه‌هایی دسته‌بندی شدند مشاهده گردید که تقریباً چیزی نزدیک به ۳۰ درصد از هر کدام از جوامع آماری دارای فعالیت مغزی با درصد تشابه بین ۸۰ تا ۹۰ درصد هستند. ناردی معتقد است، تفاوت‌های موجود بین فعالیت‌های مغزی افراد با تیپ شخصیتی یکسان به دلیل آن نیست که تیپ شخصیتی آن‌ها اشتباهاً تعیین شده است، بلکه این تفاوت‌ها اطلاعات جالب‌تری به دست می‌دهد و آن این است که مغز باعث شکل‌گیری تیپ شخصیتی نمی‌شود. برای مثال چیزی به نام بخش ENFP یا ESTJ مغز وجود ندارد. در عوض مغز شما یک جعبه ابزار است که شما تمایل دارید از این جعبه ابزار طوری استفاده کنید و آن را رشد بدهید که پشتیبان ترجیحات تیپ شخصیتی شما باشد [۵].

ناردی از تحقیقات خود به ویژه مقایسه نتایج آزمایش‌های انجام شده بر روی افراد با تیپ شخصیتی یکسان نتیجه گرفت که تیپ شخصیتی نقش مهمی در زندگی ذهنی ما ایفا می‌نماید ولی تنها عامل مؤثر محسوب نمی‌شود. پیشینه فردی، جنسیت، شغل و عوامل دیگر همگی بر آن چیزی که هستیم تأثیرگذارند. علاوه بر این مهارت‌های غیرمرجح (کارکردهای سوم و مغلوب) هر فرد به شیوه‌های گوناگونی در زندگی وی ظاهر می‌شوند و به همین دلیل است که ابزارهای شخصیت‌شناسی مانند MBTI«شاخص» (Indicator) نامیده می‌شوند و نمی‌توان آن‌ها را خدشه‌ناپذیر دانست [۵].

علاوه بر موارد فوق ناردی به نتایج جالب دیگری در مورد رابطه تیپ شخصیتی با کارکرد مغز افراد نیز دست یافته که همگی آن‌ها را در کتابی تحت عنوان «عصب‌شناسی شخصیت: دیدگاه‌های ادراک مغزی برای افراد با همه تیپ‌های شخصیتی» (Neuroscience of Personality: Brain-Savvy Insights for All Types of People) منتشر نموده است [۶]. همچنین یک ویدیوی ۹۰ دقیقه‌ای از سخنرانی ناردی در مورد نتایج تحقیقاتش از اینجا قابل مشاهده می‌باشد.

index

ناردی به محدودیت‌های تحقیقات خود از جمله محدودیت در تعداد افراد شرکت‌کننده در آزمایش‌ها و محدوده سنی آن‌ها معترف است و می‌پذیرد که به آزمایش‌های بیشتری در این زمینه نیاز می‌باشد، هر چند وی معتقد است نتایج حاصله از آزمایش‌های وی، نشان می‌دهد نظریه تیپ‌های روان‌شناختی کارل گوستاو یونگ (Carl Gustav Jung) که ابزار شخصیت‌شناسی MBTI بر پایه آن شکل گرفته است، با دقت قابل قبولی به توصیف فرآیندهای شناختی (Cognitive Processes) ذهن انسان می‌پردازد و شایسته آن است که مورد اعتماد قرار گیرد [۵].

تحقیقات فوق از دو جنبه ارزشمند و قابل توجه است. اولاً نتایج به دست آمده از این تحقیقات، نظریه‌ای که قبلاً توسط یونگ، کاترین بریگز (Katharine Cook Briggs) و الیزابت بریگز-میرز (Isabel Briggs Myers) در چارچوب تحقیقات روان‌شناسی تحلیلی (Analytical Psychology) توسعه داده شد را به نوعی مورد صحت‌سنجی قرار داده و توصیف ملموس‌تر و روشن‌گرانه‌تری از آن را به نمایش گذاشته است. ثانیاً با کنار هم قرار دادن یافته‌های حاصله از علم عصب‌شناسی و ابزارهای شخصیت‌شناسی، محققین به دانشی جامع‌تر و دقیق‌تر در خصوص فرآیندهای شناختی ذهن انسان دست یافته‌اند که می‌تواند به افراد در مسیر رشد و خودشکوفایی کمک‌های شایانی نماید.

مراجع:

[۱] http://en.wikipedia.org/wiki/Behavioral_neuroscience

[۲] http://www.darionardi.com/

[۳] http://en.wikipedia.org/wiki/Electroencephalography

[۴] Nardi, D. (2011). Neuroscience of Personality: Principles of the Psyche as a Living System. Retrieved On 15 May 2015 from: https://www.pdx.edu/sysc/sites/www.pdx.edu.sysc/files/neuro-systems.pdf

[۵] Nardi, D. (2012). “Your Brain and Type: Individual Differences Matter”. TypeFace Magazine, British Association for Psychological Types (BAPT), Vol. 23, No. 3, pp. 16-20.

[۶]. Nardi, D. (2011). Neuroscience of Personality: Brain-Savvy Insights for All Types of People. Radiance House Publication, Los Angeles, CA.

تهیه و تنظیم:

سید ساجد متولیان

عضو دپارتمان MBTI – خانه توانگری طوبی

 

تئوری تایپ چه می‌خواهد بگوید؟

از نظر تئوریک، هرکدام از ما این توانایی را داریم که از هر هشت کارکرد روانی استفاده کنیم و در واقع تفاوت ما انسانها با یکدیگر، در انرژی‌هایی نهفته است که به صورت طبیعی ترجیح بیشتری به استفاده از آنها داریم. بعضی پروسه ها برای ما همراه با راحتی هستند و تلاش کمی نیاز است تا برای استفاده از آنها اقدام کنیم، این پروسه ها قسمت بزرگی از کیستی ما را تشکیل می دهند. آنها مانند اتاق مورد علاقه ما در منزل هستند. اناقی که رنگ و بوی خود ما را دارد و وقتی در آن حضور داریم، خودمان هستیم. کارکرد و استفاده های این پروسه ها کاملا برای ما واضح و روشن است و چنان در دسترسی به آنها توانا هستیم که حتی زمانی که ، موقعیت در آن لحظه زیاد برای آنها مناسب نباشد، تقریبا عملکرد آنها برای ما به صورت خودکار صورت می‌گیرد. بهترین تشبیه برای این حالت، ترجیحی است که در راحتی استفاده دست چپ یا راست در انسان وجود دارد.

در طرف دیگر محور ترجیحات ما، پروسه هایی قراردارند که آنها هم علی‌رغم اینکه قسمتی ار ما محسوب می‌شوند، اما در اعماق ناخودآگاه ما قرارگرفته‌اند. آگاهی ما نسبت به آنها در بهترین حالت مرزی بوده و زمانی که مجبور به استفاده از آنها هستیم، احساسی ناراحت و ناخوشایند را تجربه می کنیم. شاید به همین دلیل است که ما معمولا خیلی ساده از کنار و خیر آنها می گذریم و تصمیم می‌گیریم که از آنها کلا یا استفاده نکنیم و یا در درجاتی بالاتر، کلا وجود آنها را کتمان کنیم. اما، مانند مسیریابی به مقصدی که تا به حال به آنجا نرفته‌ایم، هرچقدر با سعی و خطا در این مسیر گام برداریم و از پروسه‌های ناآگاه‌مان استفاده کنیم، می‌توانیم راه را از چاه تشخیص داده و استفاده از آنها را برای خودمان ساده‌تر و کم هزینه‌تر کنیم. درواقع بلوغ و تعادل، در این است که این پتانسیل‌های بالقوه درون ما، به مرور تبدیل به پتانسیل‌های بالفعل شده و از ناآگاه، به سمت آگاه رانده شوتد. در حالاتی که ما کلا وجود این پروسه ها را انکار کنیم، این انرژی‌های روانی می توانند برای ما تبدیل به منبعی برای خوددرگیری خصوصا در ایام استرس باشند و مانند آمدن یک حباب به سطح آب، خود را به سطح روان رسانده و ما را دچار رفتارهایی بکنند که ممکن است به نظر ناشیانه، نامناسب و خارج از شخصیت ما به نظر بیاید.

Apalachee-Center-Tallahassee-Personality-Disorder

دو کارکرد اصلی و کمکی

برای ادامه حیات، هر انسانی باید راهی برای دریافت اطلاعات و راهی برای تصمیم‌گیری داشته باشند. هر میزان مهارت استفاده ما از این دو وظیفه روانی را در حالتی متعادل و رشد یافته داشته باشیم، موفقیت بیشتری خواهیم داشت. همانطور که ایزابل میرز بیان کرده است:

«این دو پروسه مهارتی می‌توانند در کنار هم رشد کنند چراکه ناقض هم نیستند… با این‌که یکی می‌تواند برای دیگری جنبه کمکی داشته باشد، در این‌که کدام‌یک کارکرد اصلی است نباید شکی داشت. پایداری یک پروسه، پروسه‌ای که مانندی در میان پروسه‌های دیگر از لحاظ مهارت و اولویت در استفاده ندارد، در پایداری روان فرد کاملا موثر است. هر پروسه، دسته اهدافی مربوط به خود را دنبال می‌کند و برای همگونی و هارمونی موفقیت‌آمیز، همانطور که یونگ هم به آن اشاره کرده‌است؛ اهداف باید همیشه باید صورتی واضح و شفاف داشته باشند.یک پروسه باید باشد که جهت حرکت فرد را مدیریت کند تا حرکات ناشی از پشیمانی و عقبگرد، به کمترین میزان خود برسد»

تحقیقات نشان داده است که تمرکز برروی یک پروسه برای فهم و آگاهی از آن حتی با روش سعی و خطا، موثر تر از فهمی سطحی و کم‌عمق از چند پروسه است. توانایی و مهارت مناسب در استفاده از یک رویکرد جمع‌آوری اطلاعات در جوار یک راه تصمیم‌گیری، به ما کمک می‌کند در اکثر موقعیت‌های زندگی تاثیرگذار باشیم. حتی اگر ما مجهز به پروسه‌ای نباشیم که برای موقعیتی خاص مناسب است، برای تاثیرگذاری حداکثری، مهارت و حرفه‌ای بودن در پروسه خودمان، تاثیر بیشتری برایمان خواهد داشت تا استفاده از پروسه‌ای که مهارت مناسبی در آن نداریم اما در آن موقعیت خاص نیاز است.

بیشترین تمرکز روانی ما خصوصا در دودهه اول زندگی‌مان، برروی پیشرفت و توسعه مهارت‌مان برروی یک نوع پروسه برای عمل به دو وظیفه روانی‌مان است: وظایف جمع‌آوری اطلاعات و تصمیم‌گیری. این دوپروسه آنهایی هستند که ما با راحتی و در بیشتر مواقع از آنها استفاده می‌کنیم. این دو، پروسه هایی هستند که بیشترین همجواری را با هویت شخصی ما برای بقیه عمر خواهند داشت. این ها همان هایی استند که رمانی که توضیحات مربوط به آن را (که در ادامه این مقالات خواهد آمد) می خوانید، با انها ارتباطی معنایی برقرار کرده و با خود می گویید: «این دقیقا خود من است!»

از آنجایی که این دو پروسه همدیگر را کامل می‌کنند، می‌توانند در دهه های ابتدایی عمر ما به صورت همزمان رشد بیابند. ولی مانند یک نمایشنامه (بعدا از این تشبیه زیاد استفاده خواهیم کرد) که تنها یک نقش اول می‌تواند داشته باشد، کارکرد اصلی هم نقش اول نمایشنامه روان ما را بر عهده دارد و معمولا هم زودتر به بلوغ و توانایی‌های عملی می‌رسد و هم قابل اعتماد و اتکاء تر است. ما به طور دائم به آن تکیه می‌کنیم و به عنوان قهرمان رمان زندگی‌مان، آن را می‌شناسیم. این کارکرد یا همان پروسه اصلی، همان کارکردی است که ما به سرعت و صرف کمترین انرژی، از آن استفاده می‌کنیم. این پروسه، تاثیرگذارترین و کاریزماتیک ترین عنصر شخصیت ماست. اهمیت نقش این پروسه در روند کار روان ما چنان است که اغراق نیست اگر نقش بقیه کارکردها را تنها پشتیبانی برای این کارکرد که مثل ستاره نقش اول نمایشنامه می‌درخشد، ببینیم.

نقش دوم از این دوگانه فعال، کارکردکمکی است. این کارکرد در روان افرادی که به صورت طبیعی و معمول رشد یافته باشند، ار راههای مهم و تاثیرگذاری به همراه رشد خودش، کارکرد اصلی را کامل می‌کند. بین این تیم دونفره، یکی اطلاعات را جمع‌آوری می‌کند و دیگری تصمیمات را اتخاذ می‌نماید. یکی همراه به تامل است و دیگری بدون تامل. یکی متمرکز بر محیط بیرون است و دیگری جهت به سمت درون دارد و به این صورت کارکرد دوم، تعادل لازم را به ما در مسیر زندگی می‌دهد.

کارکرد کمکی، نقشی مانند یک مشاور مورد اعتماد و یا یک پدر یا مادر پشتیبان نسبت به کارکرد اصلی ایفا می‌کند و به خاطر طبیعت کامل‌کننده‌ای که دارد؛ کارکرد کمکی می‌تواند انرژی و انگیزه موردنیاز کارکرد اصلی را تنظیم و روان را متعادل کند و در عین‌حال به رسیدن شخصیت به درجه‌هایی از بلوغ و کمال موثر است. با این که کارکرد کمکی هیچگاه دارای نقش اصلی در نمایشنامه روان نیست، اما به خاطر نقش واضح و موثر پشتیبانی که دارد، گاهی می توان آن را با کارکرد اصلی اشتباه گرفت.

به همراه هم، این دو نقش می‌توانند در اکثر پرده‌های زندگی، نمایش را جلو ببرند و کمک بسیار کمی از شش بازیگر دیگر این نمایشنامه خواهد بود و مطابق توقع ما، استفاده از این دو بسیار راحت بوده و ترجیح دارد. اگر از دوستان نزدیک شما خواسته شود شخصیت شما را توصیف کنند، توصیف آنها بیشتر توصیفاتی از این دو پروسه اصلی در اعمال شما خواهد بود. ابزار شخصیت شناسی در واقع راه بسیار مناسبی است که ما دو پروسه اصلی روان‌مان را بشناسیم. اکثر توضیحات تایپ-محوری که ما امروزه شاهد آن هستیم، بیشتر حول بازتاب‌های کارکرد اصلی تایپ می‌چرخند.

با این که شناسایی این دو پروسه بسیار حیاتی است، تنها قدم اول ما خواهد بود تا به سمت حل معمای چگونگی مشخصات کارکردها، قدم برداریم.

schizotypal-personality-disorder-843

ترتیب ترجیحات

بر اساس تشخیصی که نسبت به دو پروسه و کارکرد محبوبمان می دهیم – که ابزارهای شخصیتی اغلب در چنین مواقعی به ما کمک می‌کند- در مدل هشت پروسه ای، به ما گفته می شود که بقیه پروسه ها چگونه و با چه ترتیبی در جای خودشان قرار می‌گیرند. ترتیب مربوط به آنها، از پروسه‌ای است که بیشترین ترجیح و علاقه به آن وجود دارد و نهایتا به پروسه ای می‌رسد که دارای کمترین ترجیح است. از آنی شروع می‌شود که بیشترین آگاهی نسبت به آن وجود دارد تا آنی که در اعماق ناخودآگاه ما به سر می‌برد. از آنی شروع می‌شود که بیشترین راحتی و مهارت کمترین انرژی اتلافی شاملش می‌شود و به آنی خواهد رسید اجرای آن بیشترین انرژی را از ما می طلبد. اگر ما پروسه‌های روانی را مانند بازیگران یک نمایش (روان) فرض کنیم، لیست بازیگران بر اساس نقشی که بازی می‌کنند، همان ترتیب پروسه‌ها خواهد بود. این که هر بازیگر نقش خود را چگونه بازی می کند، به این بستگی دارد که شخصیت آن بازیگر (یا همان طبیعت پروسه‌‌ها) چگونه است.

البته کلمه «طبیعی» در اینجا یک کلمه فرضی، مانند یک فرض ریاضی، است. ما باید در نظر داشته باشیم که هیچ انسانی به صورت دقیق «طبیعی» نیست و هیچکدام از این پروسه ها بر اساس قالبی که در تئوری تایپ ها (و یا هر تئوری دیگری) برای آنها فرض شده‌اند رشد و توسعه نیافته‌اند. اما تئوری تایپ ها بیش از شصت سال است که به ما یاری رسانده است. دلیل این امر چیست؟ دلیل این است که کاربرد اصلی این تئوری، در بیان ترتیب رشد روانی است و همچنین تئوری تایپ ها، فرمولی برای بلوغ روانی به ما ارائه می دهد و به ما کمک می کند تا به تعادل روانی دست یابیم، سفری پر ارزش برای کشف درونیات مان، که در آن تایپ ما می‌تواند کتاب راهنمای ما باشد، اکثرا درباره فهم مفاهیم کلی تایپ است.این که چگونه یک نفر در جمع هشت نفره بازیگران نمایش تقشش را بازی می‌کند و با دیگر کاراکترها به واسطه طبیعت و ذاتش و با نقش‌هایی که به آن داده شده است، تعامل دارد.

 تئوری تایپ همچنین به ما می‌گوید که چطور ترکیبی از توسعه های شخصیتی که خودمان به خودمان اضافه می‌کنیم، و شرایطی که موقعیت‌های مختلف به ما تحمیل می‌کند، می تواند در این نمایشنامه موثر باشد. همانطور که یونگ می‌گفت:

«انطباق با شرایط اجتماعی یک سمت از شخصیت انسانها و سمت دیگر، منحصر بفرد بودن آنهاست.»

اهمیت فهم کارکردهای‌مان

در بافت هرکدام از این هشت کارکرد، منبعی لایتناهی از مفاهیم وجود دارد که با الک کردن های صبورانه و کاویدن میان لایه‌های زیادی که سر راه شما قرار دارد، به آرامی بدست می‌آید. با این که در این مجموعه مقالات تلاش شده‌است که به ساده ترین زبان ممکن بیان شود، ممکن است ما به حیطه‌هایی وارد شویم که از نظر روانی کاملا ناآشنا بوده و در آنها راحت نباشیم. این حیطه ها دقیقا همان پروسه های روانی اغلب ناآگاه و کمتر ترجیح داده شده ماست.

راهی که ما را به سمت خودشناسی و مدیریت این آگاهی می کشاند، راهی است که باید در آن قدم به قدم پیش رفت. با این کار خستگی و فشار روی ما کمتر شده و تا هرجایی که دوست داشته باشید در این راه قدم بر می‌دارید و می‌توانید از مفاهیم تا همان جایی که آموخته‌اید استفاده کنید. از آنجایی که این سری مقالات جهت معرفی کردن این مفاهیم تقدیم می‌شود، به شما کمک خواهد کرد این پروسه ها را چه درون خودتان و چه در رفتار دیگران ردیابی کنید. البته باید به این نکته توجه کنید که ما اغلب در حال استفاده و یا مشاهده کارکرد غالب یا نهایتا کارکرد کمکی افراد هستیم و این دو، پروسه‌هایی هستند که افراد آنها را به ما نمایان می‌کنند و به همین دلیل، در خالص ترین حالت شاهد آنها خواهیم بود.

«این که فهمیدم کارکرد اصلی‌ام چیست به من کمک کرد تا درک درستی از رفتار و اخلاقیاتم داشته باشم و بتوانم آنها را به میزان مورد نیاز تعدیل و یا رشد دهم. این آگاهی به من کمک کرد هم  تا هم اثرات توانایی های خودم را در کنترل خود داشته باشم و هم  صبر و تحمل بیشتری نسبت به افرادی که از توانایی های متفاوتی نسبت به من بهره می‌برند نشان دهم؛ کسانی که شاید نقاط قوت آنها، نقطه ضعف من باشد.»

فهم این‌که کارکردهای روانی ما چگونه کار می کنند، به خودی خود موهبت بزرگی است ولی در کنار آن، توانایی تشخیص و قدردانی از توانایی‌ها و مهارت‌های دیگران، داستان دیگری دارد. نفع بزرگ دیگری که نسیب ما می‌شود، این است که امثال این آگاهی به ما کمک می‌کند تا رشد روحی و روانی داشته‌باشیم و نهایتا انسان بهتری شویم. هرچه ما در زندگی جلو می‌رویم، زندگی ابزار کامل شدن را در اختیار ما می‌گذارد . تمام کمال چیزی که استعداد آن را داریم و می‌توانیم باشیم.

حتی اگر رشد فردی دغدغه ما هم نباشد، با جستجوی ما در کارکردهای خام و کمتر توسعه یافته خودمان، این پدیده به خودی خود روی خواهد داد. ما به مرور زمان در استفاده از کارکردهای‌مان راحت‌تر شده و در موقعیت‌هایی که مورد نیازمان باشند آنها را راحت‌تر به سطح آگاهی‌مان می‌آوریم. با استفاده و سعی خطا و مرور زمان ما با حیطه‌های غریب روانمان آشناتر و صمیمی‌تر می‌شویم و از چیزی که درونمان وجود دارد و آن را نمی‌شناسیم کمتر می‌ترسیم و همچنین زمانی که این پروسه‌های ناآشنا را در شخصیت دیگران می‌بینیم، کمتر آزرده و هراسان می‌شویم و در نتیجه، پروسه‌های ناآگاه کمتر در زندگی ما به صورت غیرقابل پیش‌بینی و مخرب حضور ناگهانی می‌یابند.